|
اشک و خنده
|
عادت کردم به اینکه چهره خودم را فراموش کنم. به اینکه نگاه کنم بدون آنکه چیزی ببینم. همه چیز برایم به یک عادت لعنتی تبدیل شده. صداها، تصاویر، آدم ها، همه اتفاقاتی که اطرافم می افتد برایم تکراری شده. احساس می کنم این روزها را قبلا بارها و بارها زندگی کرده ام. هر روز بیدار می شوم ولی می دانم سالهاست که خوابیده ام. شاید سالهاست که مرده ام بی آنکه خودم بدانم!